بنام خداوند بخشنده مهربان
شکرا یا حبیبی انا احبک
ایسترم گوزلروین نقشینی تصویره چکم
نیلییم سنسیز عزیزیم گنه دنیا تکم
سن منیم نازلی گولومسن دردین الیم
اوزون انصاف ایله سنسیز نجه دنیاده قالم سهیل

داشت لحظات پایان عمرش را که در جویباری از غم غوطه وربود سپری می کرد.ناگهان در خواب صدای شنید که از او کمک می خواست
او خود محتاج لحظه ای محبت بود تا در ثانیه های آخر عمرش مرهمی باشد بر تمام دردهایش ...ولی باز هم برایش درس
عبرت نبود آن همه رنج ومشقت وخاری
بی خیال شد ولی دلش فریاد می کشید که برو ...باز هم صدائی
تارهای قلبش را به لرزه در آورد صدائی آشنا صدائی از سرزمین های سرسبز خیلی خیلی دور
..بیدار شد تا در لحظه آخر هم جانی دهد و خنجری بستاند..
ولی این بار صدا در خواست نبود صدائی بود که با خود محبت آورده بود
صدائی که حاکی از عشق بود .یکی می گفت بخواب سراب است ولی دلش گواه دیگری مداد .واو را بسوی
آن همه شور وهیاهو هول می داد..نمی دانست که زنده است یا مرده.بیدار شد با امیدی نو که سراسر نور بود ..حال چه می کرد
بسوی دلش می رفت یا بسوی سراب ..دلش همانند اسبی سپید که بر او تازیانه می زدنند ولی افسارش را بسته بودنند شیهیه ی رهائی سر میداد..
افسار قلبش پاره شد..شیهیه آزادی گوش آن همه سکوت را پاره کرد نمی دانست کجا رود نمی دانست از که پرسو جو کند
..همچنان فریاد می کشید ساعتها دویدو دوید تااز نفس افتاد در زیر سایه ای مهربان آرام گرفت بخواب رفت خوابی عمیق ..پراز روئیا ..سکوتی مرگبار
همه جا را فرا گرفته بود ..ناگهان صدائی همچون صدای یاسهای وحشی که با طوفانی از عشق بازی می کرد از درون قلبش شنید که پیه که ، چنان بی قراری
نمی دانست چه بگوید بازهم صوتی افزونتر از مرگ همه جا را فرا گرفته بود ..باز هم فریاد کرد که می خواهی چشمان سیاهش راباز کرد تا با نگاهش
به او بگوید...ناگاه او را دید .کسی که مادر عشق بود...زاده احساس و گذشت فرزند تراب ..چادری به سر داشت مشکین رنگ صورتش همانند یاقوتی سفید زیر آن
پوشش سیاه می درخشید ...آیا او همان بود که صدای رهائی سر می داد..او کمک نمی خواست او بی نیاز بود از هر کمک او که سراسر امید بود
نقاش که روی صورت چون ماهش نشای از جنس موشک به یادگار گذاشته بود ..آیا او همین بود
آری او یار مهربانی بود که سالهای سال در انتظارش خشکید ..چرا دیر آمدی چرا در لحظه آخر ...ولی باز هم سکوتی تمام فضا را اشغال کرد ..
چنان تبسمی بر لبانش بود که به او جانی دوباره می داد .همچنان می خندید انگار او دردی ندارد.... در مان کرد تمامی دردهایش..زیبا بود ودلنشین .چه می خواهی
سخنی بگو .ولی بازم هم گوله گوله... آرام آرم در بستر مرگ افتاد مرگی که سرآغاز زندگی دیگر بود. او پیر شده بود ولی دلی بزرگ داشت .
جانا چرا دیر آمدی کجا بودی.صدائی آرام که مملو از عشق بود سوکت فضا را در خودشکست من همانم که پیم می گشتی درخانه دلت بودم مرا ندیدی و امروز آمدم
تا مرهمی باشم بر دردهایت .آنگاه علی فهمید اگر خوبی بود در وجودش ازاو بود اگر مهربان بود اگر گذشت بود اگر همه خوبی ها بود از او بود .آری از او بود و بس .
در کنارش آرمید انگار سالهای سال پیشش بود در کنارش او آشنای غریبی بود در وجوش.هر دو بخواب رفتن خوابی ناز مملو از عشق بی انتها به خداوند
که آری اوست بخشنده ومهربان حکیمی مقتدر وبینا که تمام پرده های غیب را پائین آورد تا علی ببیند وبفهمت که خدا بالاترین و بزرگترین است
این گوشه ای بود ار حقیقت پنهان او برای بهترین، بهترین هایش
ماه مبارک رمضان بر تمام روزه داران ودوستان عزیز مبارک باد
ما که در اول ماه حاجتو گرفتیم نصیب شما هم بشودکه
با خدا عشق بازی کنید


