
بارخدایا! با قلبی شکسته و گناهآلوده به سویت آمدهام. آمدهام تا حرف بزنم. آمدهام تا درد دل کنم.
معبودا! خستهام. خسته از اینهمه گناه، از اینهمه معصیت. خسته از مشقهای سیاه زندگی. خسته از شبهای تنهایی.
آسمان دلم گرفته و غمگین است. اندوه و ناامیدی در جادههای ذهنم قدم گذاشته است. دستم را بگیر. دستم را بگیر که با تمام نیازمندی به درگاهت دراز شده و کویر تشنه جانم را پیش از رسیدن مرگ، سیراب کن.
حکیما! تو از تمامی دقایقم آگاهی، از ندامت و پشیمانیام، از عصیان و نافرمانیام. تو را به جان لحظههای پرواز عاشقان کویت، بر من و گناهانم پردهای از بخشش قرار بده، و چشمان ملتمسم را بینصیب از درگاهت بر مگردان، تا پنجرههای مهآلودِ دلم را به سوی روشنیات باز کنم. درخت وجودم را با نسیم رحمتت نوازش کن، تا در کوچههای بیکسی گم نشوم و مرا از مرداب گناهانم به دریای معنویتت رهنمون ساز، تا قاصدکهای خیالم به سویت به پرواز در آیند.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر ۱۳۸۷ساعت 3:31  توسط علی
|