امیدوارم هنوز

 

دلم می خواست قدری از تو گویم

 

دلم می خواست پایت را ببویم

 

شبی ترک شقایق کرده بودم

 

میان  بی کسی افتاده بودم

 

نمی دانم بگویم یا نگویم

 

بیا جانم که می خواهم بگویم

 

زه دلها من همه آواره گشتم

 

ز دلها من همه بیگانه گذشتم

 

ز درها من همی بیراهه رفتم

 

که از دردم خبر داری چه گفتم

 

به از صد درد ،دردی نو تر آمد

 

نمی دانم چه کردم تازه آمد

 

نگو دردم بگو درمان چه داری

 

نکن زجرم که تا آهم بر آری

 

بیا امشب که جانم رفته از دست

 

بیا روحم که پیمان مانده در دست

 

مرا هر دم که از خانت برانی

 

به خاک افتاده ام دستم نرانی

 

به ویرانی شدم دستم بگیرید

 

به یغما رفته ام اشکم ببینید

 

به دنیا دل نبستم هر چه هستم

 

به دامانت  نشستم تا نوشتم

 

کوی تو دیار من است 

 

   به از کوی تو کجا جایگاه من است

 

      چه غم خوری بهتر زتوست  

 

 که از هر غمگسارتر به دامان تو است

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۸۷ساعت 6:33  توسط علی  |